واین هم یک شعر تازه از من!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*به افتخار زمین!
من خاطرات ترک خورده ی توام
من فصل های ناشناس جزیره ی دورِ توام
من کولی قبیله های صد سال تنهایی ام
سرخابی آسمان های نمی دانم!
آه! تنهای دوُرِ خورشیدی!
تنهای راه شیری!
بختم هزارسال نوری به دورِ دورِ تو قد نمی دهد
من سبزه ی گره خورده ی فراموش گشته ام
مرا و دستهای سیب خورده ام
مرا وچشمهای مه گرفته ام
مرا محکم بچسب
من اقیانوس های تبخیر شده ام
سایه ی لرزان غروب قدکشیده های کوهپایه ام
سیمای سوخته ی ظهرهای استوایی ام
گوشم را بچسب
خاکت را بریز
زمزمه کن
دیگر گذشته است از ما دیرشود
دیگر علف های صحرایی شیر نمی دهند
نفتمان داردتمام می شود
سرد می شویم
زمزمه کن
تاریخ ، خاک می خورد و
حافظه ام ... حافظه هایمان ...
گیج می خورند
زمین! زمین! زمین...
من سنّ تورا نمی پرسم، تو هم سنّ مرا نپرس!
کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم
که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد!
صائب
*شاپرک
شاپرک
درپی کودکی تورمی اندازد
ازمن رد می شود
و جای دوبال کنده در قلبم می پرد
انگشتهام تیرمی کشند
در باغهای معلق می ریزم
وگوشم را به باد می دهم
که کلمه های یواش را لبریز کند
تقدیر ما هم روزهای جنگ و صلح بود
ماهی های خسته در تور بندر نوشهر
نظرکرده اند
به آسمان سترون وپرپر
که اردیبهشت خشکسال را
قورقور دیوانه های شالیزار
پرنمی کند
سریع تر از موج موج ماهی ها
می دوم
پیش می افتم از کودک
وجای دوبال کنده شده...
21/2/87
آه ! تلخروزی دوم مرداد79!
به احترام احمد شاملو ![]()
شبانه ی 10 از دفتر آیدا،درخت خنجروخاطره:
رود قصیدهی بامدادی را
در دلتای شب
مکرر میکند
و روز
از آخرین نفسِ شبِ پُر انتظار
آغاز میشود.
و اکنون سپیدهدمی که شعلهی چراغِ مرا
در تاقچه بیرنگ میکند
تا مرغکانِ بومیِ رنگ را
در بوتههای قالی از سکوتِ خواب برانگیزد،
پنداری آفتابیست
که به آشتی
در خونِ من طالع میشود.
□
اینک محرابِ مذهبِ جاودانی که در آن
عابد و معبود و عبادت و معبد
جلوهیی یکسان دارند:
بنده پرستشِ خدای میکند
هم از آنگونه
که خدای بنده را
همهی برگ و بهار
در سرانگشتانِ توست.
هوای گسترده
در نقرهی انگشتانت میسوزد
و زلالیِ چشمهساران
از باران و خورشیدِ تو سیراب میشود.□
زیباترین حرفت را بگو
شکنجهی پنهانِ سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانهیی بیهوده میخوانید. ــ
چرا که ترانهی ما
ترانهی بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست.
حتا بگذار آفتاب نیز بر نیاید
به خاطرِ فردای ما اگر
بر ماش منتی ست؛
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است.
□
بیشترین عشقِ جهان را به سوی تو میآورم
از معبرِ فریادها و حماسهها.
چرا که هیچ چیز در کنارِ من
از تو عظیمتر نبوده است
که قلبت
چون پروانهیی
ظریف و کوچک و عاشق است.
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیتِ خویش غَرّهای
به خاطرِ عشقت! ــ
ای صبور! ای پرستار!
ای مؤمن!
پیروزیِ تو میوهی حقیقتِ توست.
رگبارها و برف را
توفان و آفتابِ آتشبیز را
به تحمل و صبر
شکستی.
باش تا میوهی غرورت برسد.
ای زنی که صبحانهی خورشید در پیراهنِ توست،
پیروزیِ عشق نصیبِ تو باد!
□
از برای تو مفهومی نیست
نه لحظهیی:
پروانهیی ست که بال میزند
با رودخانهیی که در گذر است. -
هیچ چیز تکرار نمیشود
و عمر به پایان میرسد:
پروانه
بر شکوفهیی نشست
و رود
به دریا پیوست.
به همه دوستان خوبم نوروز را شادباش مي گويم وسالي پراز شادي و آرامش و پيروزي براي همه آرزو مي كنم.به اميد فرداي روشن!
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعهای نخرید
بهار میگذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز مینچشید
«حافظ»

اين بازي را توی وبلاگ نسترن وثوقی عزيز ديدم! به وبلاگش سر بزنید و از فضای شاعرانه صمیمی اش لذت ببرید. خیلی خوشم اومد.
من هم بازی میکنم. به همه ی دوستان مهربونم پیشنهاد می کنم بازی کنند.
1- اگر ماهی از سال بودم :
فروردین . چون ماه تولد من وهمه ی شکوفه های قشنگه !!! همه چیز تمیزه . همه تازه می شن. ویکهو بزرگ می شم . آه پارسال چقدر گریه کردم وبا همه ی گریه هام نتونستم جلوی سی سالگی روبگیرم. اومد ورفت.
2- اگر یک روز هفته بودم :
پنج شنبه. برام یه رنگ بخصوصی داره و فراغتی پشت سرش.
3- اگر یک عدد بودم :
بی برو برگرد 9 ! سرنوشتم به طرز مرموزی با این عدد آمیخته شده! مثل نهم فروردین مثل 1359 مثل 199 مثل 19 مثل شماره ی 9 و...
4- اگر جهت بودم :
شمال شمال شمال خیلی شمال !
5- اگر همراه بودم :
همیشه با آهنگ love story خبرش می کردم . دلم تنگه.
6- اگر نوشیدنی بودم :
آب انار بدون افزودنی.ترش وگس...!
7- اگر گناه بودم :
گناه حوا می شدم وبازهم اون سیب سرخ رو گاز می زدم.
8- اگر درخت بودم :
بید مجنون، کنار جویی. چقدر دلم می خواست خیام می اومد می نشست زیر سایه ام به زمین و زمان بده وبیراه می گفت یا حافظ با شیش تا ترک شیرازی...
9- اگر میوه بودم :
انار. مامانم می گفت من دونه ی انارم. من هم به پسرم می گم دونه ی اناره. اون هم مثل من از انار سیر نمی شه.
10- اگر گل بودم :
رز قرمز . بدون شرح!
11- اگر آب و هوا بودم :
برفی اما روشن. یکدست ویکرنگ وآروم. البته جای پاهای اونایی رو که دوست دارم پاک نمی کردم.
12- اگر رنگ بودم :
بنفش کم رنگ. هیچ دلیل ندارم!
13- اگر پرنده بودم :
مرغ عشق!
14- اگر صدا بودم :
صدای بارون یک ریز . نرم وطولانی.
15- اگر فعل بودم :
فعل بودن در حال. می خواهم همیشه باشی. هرچه هستی باش اما باش!
16- اگر ساز بودم :
سه تار! آه سه تار! آه سه تار...! یه غروب وحشتناک سه تارم شکست و از اون روز ندیدمش و دیگه خوب نشدم.
17- اگر کتاب بودم :
راستش وقتی بخوام انتخاب کنم سرگیجه می گیرم. خیلی کتابا . اما عجالتاًکتاب «خرمگس »نوشته ی« اتل لیلیان وینیچ »که از بهترین اولین های نوجوانی ام بود. هنوز هم درگیرشم.
18- اگر شعر بودم :
واین منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد /در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین...
19- اگر طبیعت بودم :
کوهستان سنگی وزیبا ومغرور با یه آسمون آبی و خورسید مهربون بالای سرش.
20- اگر حس بودم:
حس هفت سالگی دختری که بی خیال لی لی می کند .
دیروز فکر کنم آخرین امتحان درسی عمرم رو دادم. یعنی آخرین امتحان دکتری.خلاص!
دیگه نگران نیستم و فراغت رو با همه ی وجود احساس می کنم. کارهای اجباری خداحافظ! و سلام هرکار دلم می خواد! هرچی بخونم هرچی بنویسم هرچی ببینم. چقدر کاردارم!
هزارگونه بلنگم به هر رهم که برند
رهی که آن به سوی تو ست ترک تاز کنم
زخم زبانم دوباره عود کرده
مثل خوره افتاده ام به جانم
اخم بزرگی شده ام شکل تنهایی این استکان سرد
تکرار سرگیجه ای دائم در دایره ای نامحدود
خیابانهای بیهوده را چسبانده ام به خانه و اداره و تو ...
تونیستی
به تو نمی رسد راهی
تکیه می دهم به خاطراتم و زخمه می زنم
تو را ندارم واشکهام
تورا ندارم و خش خش برگها
تورا ندارم و زبام تلخ
تورا ندارم و آتش به جان شعر
تورا ندارم وکور می دوم در راه
بیا
بریز،بِوَز،بسوز
بیا وچشم زخمم را فوت کن
قصه های گرمی دارم
برای دستهات
13/6/89